تبليغاتX
و بعد از رفتنت...


و بعد از رفتنت...

من از چه گويم با تو كه بر لبم مهر خاموشي عشق است و زمانه...


خداوندا!اگر روزي بشر گردي
ز حال ما با خبر گردي
پشيمان مي شوي از قصه ي خلقت
از اين بودن از... اين بدعت
خداوندا!نمي داني كه انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است
...چه زجري مي كشد آن كس كه انسان است و از احساس سرشار است

+نوشته شده در چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت12:22 PMتوسط zizi | |


تو مرا مي فهمي...من تو را مي خواهم و همين ساده ترين قصه ي يك انسان است
تو مرا مي خواني...من تو را ناب ترين شعر زمان مي دانم و تو هم مي داني تا ابد در دل من مي ماني

+نوشته شده در چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت12:20 PMتوسط zizi | |

امشب تمام حوصله ام را
در يك كلام كوچك
درتو
:خلاصه كردم
اي كاش مي شد
يك بار
تنها همين
يك بار
!تكرار مي شدي
...تكرار

+نوشته شده در چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت12:15 PMتوسط zizi | |

روزي سپري شد به اميدي كه شب آيد

شب آمد و ديدم  به دلم تاب و تب آمد
اي دوست دعا كن من ديوانه مبادا
در حسرت ديدار تو جانم به لب آيد

+نوشته شده در چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت12:8 PMتوسط zizi | |

نمي دانم كه دانستي دليل گريه هايم را.نمي دانم كه حس كردي حضورت در سكوتم را و مي دانم كه مي داني ز عاشق بودنت مستم.وجود ساده ات بوده كه من اينگونه دل بستم

+نوشته شده در چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت12:6 PMتوسط zizi | |

چو عاشق مي شدم گفتم ربودم گوهر مقصود

ندانستم كه اين دريا چه موج خون فشان دارد

+نوشته شده در چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت12:2 PMتوسط zizi | |

من  ندانم  به  نگاه تو چه رازيست نهان
كه  مران  راز  توان ديدن و گفتن نتوان
يك  جهان  راز در آميخته داري به نگاه
در دو چشم تو فرو خفته مگر راز جهان
چو  به سويم نگري ترسم و با خود گويم
كه جهاني ست پر از راز به سويم نگران

+نوشته شده در چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت11:51 AMتوسط zizi | |